خسته ام


خسته ام ... 

نه اینکه

"کوه"

کنده باشم،

"دل"

کنده ام ...*


*فرانک نظارتی زاده


ادامه نوشته

من یک زن هستم

· پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:” قیمتت چنده خوشگله؟
· سواره از کنارت گذشتم، گفتی:” برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!“
· در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود
· در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود
· زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی
· در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من
· در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی
· در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلندگفتی:”زهرمار!“
· در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت فحش خواهر و مادر بود
· در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم
· نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی
· من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی
· مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!
· تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است
· من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام
· عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی
· عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد
· من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ
· من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر
· وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است
· وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است
· نه دیگر من به حقوق خود واقفم ، و برای گرفتن برابری در مقابل تو تا به انتها استوار و مستحکم ایستاده ام زیرا به هویت خود رسیده ام ، به هیچ وجهی از حق خود نخواهم گذشت


من با تو برابرم، مرد

·احتیاجی ندارم که تو در اتوبوس بایستی تا من بنشینم
·احتیاجی ندارم که تو نان آور باشی
· احتیاجی ندارم که توحامی باشی
· خودم آنقدر هستم که حامی خود و نان آورخود باشم
· با تو شادم آری، اما بدون تو هم شادم. ایول
· من اندک اندک می آموزم که برای خوشبخت بودن نیازمند مردی که مرا دوست بدارد نیستم
· من اندک اندک عزت نفس پایمال شده خود را باز پس می گیرم
· به من بگو ترشیده، هرچه می خواهی بگو. اما افتخار همبستری و همگامی بامرا نخواهی یافت تا زمانی که به اندازه کافی فهمیده و باشعور نباشی
· گذشت آن زمان که عمه ها و خاله هایم منتظر مردی بودند که آنها را بپسندد و درغیر اینصورت ترشیده می شدند و درخانه پدر مایه سرافکندگی بودند.
· امروز تو برای هم گامی بامن(و نه تصاحب من - که من تصاحب شدنی نیستم)باید لیاقت و شرافت و فروتنی خود را به اثبات برسانی.
· حقوقم را از تو باز پس خواهم گرفت. فرزندم را به تو نخواهم داد. خودم را نه به قیمت هزار سکه و یک جلد کلام الله که به هیچ قیمتی به تو نخواهم فروخت.
· روزگاری می رسد که می فهمی برای همگامی با من باید لایق باشی - و نیز خواهی فهمید همگام شدن با من به معنای تصاحب من یا تضمین ماندن من نخواهد بود. هرگاه مثل پدرانت با من رفتار کردی بی درنگ مرا از دست خواهی داد.
ممکن است دوست و همراه تو شوم اما ملک تو نخواهم شد!!

 بر گرفته از

http://www.facebook.com/photo.php?fbid=236094439756924&set=pu.117274198305616&type=1

دلم برای خودم گاهی میسوزد...!

دلم میخواهد اینقدر دلم نلرزد از اینکه کسی دوستم نداشته باشد.دلم میخواهد کمی رها تر باشم.به خودم اعتماد کنم …

 

احساسی مشابه در این روزها....

 

برام دعا کنید.. امتحانا این روزها بد جوری بی تاب و مسترسم کرده....

 

:(

 

در عین خوشی ناخوشم...

 

آه...


این بار برای تو مینویسم....

همه سعی دارن بهم بگن و ثابت کنن که نباید اونچه که پشت سر گذاشتم ، دوباره برام زنده بشه و نباید بهشون رجوع کنم،عقلم هم همینو میگه ... اما...

 

با اینکه این رابطه از اولش هم محکوم به شکست بوده، با اینکه از اول هم شروع اشتباهی داشته، با اینکه عقلم راضیم کرده بود که اونو پشت سر بذارم، اما نمیدونم با اشکهای بی اختیاری که از گوشه ی چشام میچکن چیکار کنم؟ اشکهایی تو تاریکی اتاقم پنهونشون میکنم تا خودم هم نبینمشون. .. نمیدونم چرا هنوز باید به یادش باشم، عجیبه!! هر وقت یه بازی از مس کرمان نشون میده آشفته تر میشم، هر وقت با پرویز مظلومی مصاحبه می کنن هوایی تر میشم، "هوایی تر.." کاش میشد باز هم هوایی شم و بپرم و بشینم روی بوم خونه ات! هر جا که هستی!! شاید محل کارتی اصلا!!! کسی چه میدونه؟! شایدم تو خونه ای ، پای فیلم، داری Unfaithful رو میبینی ، یا نه eyes wide shut... ، یا نه ... شایدم داری CARMEN رو میبینی، ....کارمن... چقدر دنیای من شبیه گردابه،fatalite  تو سرنوشتم دارم خودم رو آخرِ همه ، به درون گرداب می کشه.. حس نافرجامی، حس نرسیدن... داره از درون ریز ریز آبم می کنه.. از اینکه آب بشم، گرداب بشم، همه رو حتی خودم رو هم ببلعم، می ترسم...اما دیر رسیدم... چیزی نمونده به یکی شدن با گرداب...

آخ!!! لهجه ی مظلومی، کاش هیچوقت تیمش نبازه، حتی به استقلال، بعضی ها می گن برنگرد عقب.. باور کن بر نمی گردم! هر طرف تو این یکی دو ماهه رو می کنم، یه چیز خودشو بهم نشون میده، یه چیز که یه نشونه ست، من که نشونش نکردم! خودش می پره جلوم، دستمو می گیره ، تو لحظه های شیرین با هم قدم میزنیم، اما کاش همش شیرین بود... کاش مجبور نبودم بعضی هاشو لاک سفید بگیرم، با اینکه لاک گرفتمشون ، اما یه آدم ناشی هم ببینه می فهمه ، اینجا یه چیزی بوده... اونی که قبل و بعدش رو دیده و خونده، دست خودش نیست، حتی زیر لاک سفید رو هم می بینه... تلخیش مثل عسل دلشو میزنه و یوهو زهر میشه می شینه به کامش، باز مثل همیشه ی قبلا ها؛ دلشو به شیرینی ها خوش می کنه و چشم به روی تلخیها می بنده. باز تو شیرینی آسمون و زمین، زمین و آسمون، میز و میزگرد، عشق و خیانت ... آخ!!! چرا اینقدر باید ته ِ همه چی تلخ بشه؟! چرا؟ چرا اون یارو چاقوی منو گرفت؟! چرا منو این همه راه کشوندی پیش خودت؟! که بگی آره؟؟! اون چیزی نیستم که تصور میکردی؟! که CARMEN رویاهات نیستم؟! که هیچ شباهتی ندارم بهش؟!

می ترسیدم، اما به خودم اعتماد به نفس می دادم، می گفتم : خودتو دست کم نگیر! ازخودم ناراضی نیستم. از رفتارم شرم ندارم. اون چیزی رو کردم که بارها با خودم مرور کرده بودم، می خواستم یه کارمن ِ واقعی باشم برات!!! اما مجبور شدم تا حد زیادی خودم نباشم... تو خواستی از من کارمن بسازی ، نمی خواستم نا امیدت کنم. اما خودمو نا امید کردم... کاش خودم بود.. نبودم؟؟!؟

اُف بر من! این روزها همش جلوی چشامی..  خوشحالم که اون موقع که عقلم حاکم بود و غالب، تمام رد پاهای حقیقی ت رو پاک کردم، و گرنه شک نکن، راه برگشت این روزها پامو می لغزوند، و شاید پایه های زندگی ِ تورو...

 

همیشه ازم خواسته بودی یه پست فقط بریا تو و از تو بنویسم، اما من پست سفارشی! بلد نیستم!!اینبار فقط چون کسی نبود که براش بگم برای خودم " نوشتم"...

دوست دارم یه روز( این یکی از خیالبافی های هر روزمه؛ از همون روز اول که شناختمت!!) در ِ خونه مون رو بزنی، بیای تو، بگی که اومدم! همه ی موانع رو از سر ِ راه ِ عشقم که ادعاشو میکردم بر داشتم! اومدم تا بگم " عاشقم".

اما نه..! بذار حالایی تر فکر کنم. دوست دارم بیای و بگی چی تو فکرت میگذره ، چی تو فکرت میگذشت که منو این همه راه کشوندی تا اونجا.... بگی همه ی حرفات ادعا بوده، از سر نیاز ، از سر تنهایی، از سر بی دردی....

 

                                        میگم بیا، اما تو هـــرگـــــز نیا... بذار پشتِ سر بذارم....

پی نوشت: تو این وانفسا دیدن یه دوست خوب، که دلِ مهربونش، سنگ صبور ِ غصه هام شده بود و با حرفاش آرومم کرد غنیمتی بود...

 

پی نوشت دوم: تا بیام این مطلب رو بذارم اتفاقای دیگه ای افتاد که این پست رو کهنه کرد....

خدایا ممنونم ازت!

سلام ؛

يه روز تو روزاي خدا نشسته بودم ، تنها مثل هميشه و داشتم وقتم رو ميگذروندم . يكي اومد و سلام كرد ؛ آخه من كه جواب اين مدل آدما رو نمي دم ،آخه حوصله ي اونهايي كه ازم كوچيكترن رو نداشتم ؛ از بس كه دور و برم همه ازم كوچيك تر بودن، بچه اولي اي بودم كه هيچ دوست و همدمي نداشت ....

دلم يكي رو مي خواست كه ديگه بهم تكيه نكنه...دلم يكي رو مي خواست تا بهش تكيه كنم ، تا خستگي ها و دلتنگي هاي اين سالها رو رو نه اينكه برام به دوش بكشه و تقبل كنه ؛ نه ! كمكم كنه كه تسلي بگيرم ؛ يا حد اقل اگه باري از شونم بر نمي داره، نشه يه بار رو شونه هاي نحيفم.

نمي دونم بين اين همه كه بهم سلام ميكردن ؛سلامش چه طعمي داشت كه جواب شنيد...از اين كه اون روز اون جواب سلام رو دادم اصلا پشيمون نيستم ، اون روز خدا سر راهم يه نشونه از نشونه هاشو گذاشت ، يه نشونه ي زيبا كه برام يه فلش بود تا به اينجا برسم..تا بيدارتر شم  ؛ تا بزرگ تر شم ؛ تا دنيا برام يه رنگ ديگه داشته باشه ؛ دوست داشتن يه تعبير و مزه ي ديگه .. طعم سلام اون روز.... افق تازه اي بود كه به روم گشوده شد.

امروز اين پست رو گذاشتم براي خداي خودم تا بخاطر اينكه  تو این روز شازده كوچولوم رو به سياره ي خاكي من فرستاد ، تشكر كنم .

شازده كوچولوي من ، نمي دونم چرا منو اهلي كردي و نمي دونم چرا رفتي ، نمي دونم مگه نمي دوني قانون سياره ي كوچولوت رو؟ مگه نمي دوني كه قانون اهلي كردن چيه؟ مگه نمي دوني وقتي يكي رو اهلي مي كني ، مسئولش هستي؟

پس چرا رفتي و چرا از وقتي رفتي خبري ازم نگرفتي؟ پس چرا يادت رفت كه روباه كوچولو هر روز، همون جا ، همون ساعت ؛ منتظره تا ببينتت ؟

الان وقت گله نيست..چون روباه قصه مون دلش نمي خواد جز تولدت مبارك چيز ديگه اي بگه ؛ خبري نداره كه شازده كوچولوش كجاست و چه مي كنه ؛ نمي دونه دل شازده كوچولو در چه حاله ، اما از خدا مي خواد كه هيچ وقت غبار غم رو دل نازكش نشينه . كه به هر چي مي خواد برسه ؛ هر چي...

حالا دلم مي خواد يه قصه ي قشنگ براتون بگم :


 

          با يه شكلات شروع شد. من يه شكلات گذاشتم تو دستش ، اونم يه شكلات گذاشت تو دست من . من بچه بودم ،اون هم بچه بود. سرمو بالا كردم ، سرشو بالا كرد . ديد كه منو ميشناسه ! خنديدم . گفت دوستيم ؟ گفتم دوست دوست ! گفت تا كجا؟ گفتم دوستي كه تا نداره . گفت تا مرگ . خنديدم و گفتم من كه گفتم تا نداره . گفت باشه ، تا پس از مرگ . گفتم  نه، نه، نه، نه ! تا نداره . گفت قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن ، يعني زندگي پس از مرگ ، بازم با هم دوستيم؟ تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا كه باشه ، من و تو با هم دوستيم ؟؟ خنديدم گفتم ، تو براش تا هر كجا كه دلت مي خواد يه تا بذار ، اصلا يه تا بكش از سر اين دنيا تا اون دنيا ؛ اما من اصلا براش تا نميذارم . نگام كرد ، نگاش كردم . باور نمي كرد . ميدونستم اون مي خواست حتما دوستي ما تا داشته باشه ؛ دوستي بدون تا رو نمي فهميد....

گفت بيا براي دوستيمون يه نشونه بذاريم . گفتم باشه ، تو بذار . گفت : شكلات . هر بار كه همديگه رو ميبينيم ، يه شكلات مال تو، يكي مال من ؛ باشه ؟ گفتم باشه . هر بار يه شكلات ميذاشتم تو دستش ، اون هم يه شكلات تو دست من . باز همديگه رو نگاه ميكرديم ، يعني كه دوستيم ؛ دوست دوست . من تندي شكلاتمو باز ميكردم و ميذاشتم تو دهنمو تند و تند ميمكيدم  . ميگفت شكمو! تو دوست شكموي مني ! و شكلاتشو ميذاشت تو يه صندوقچه ي كوچولوي قشنگ . ميگفتم بخورش ! ميگفت  تموم ميشه ، ميخوام تموم نشه ، براي هميشه بمونه . صندوقش پر از شكلات شده بود . هيچ كدومشو نمي خورد ؛ من همشو خورده بودم . گفتم  اگه يه روز شكلاتاتو مورچه ها بخورن ، يا كرما ؛ اون وقت چي كار مي كني؟ ميگفت : مواظبشون هستم ؛ مي گفت ميخوام نگهشون دارم تا موقعي كه دوست هستيم . و من شكلاتامو ميذاشتم توي دهنمو ميگفتم  نه، نه، نه ! " تا " نه! دوستي كه تا نداره .

يك سال ، 2 سال ، 4 سال ، 7 سال  ، 10 سال ، 20 سالش شده . اون بزرگ شده ، من هم بزرگ شدم . من همه ي شكلاتامو خوردم . اون همه ي شكلاتاشو نگه داشته . اون آمده امشب تا خداحافظي كنه . ميخواد بره . بره اون دور دورا.. ميگه ميرم ، اما زود بر ميگردم . من كه ميدونم ميره و بر نميگرده . يادش رفت شكلات به من بده . من كه يادم نرفته . يه شكلات گذاشتم كف دستش ، گفتم اين براي خوردنه . يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش . گفتم اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچيكت . يادش رفته بود  كه صندوقي داره براي شكلاتاش . هر دو تا رو خورد . خنديدم . ميدونستم دوستي من تا نداره . ميدونستم دوستي اون تا داره ؛ مثل هميشه ..

خوب شد همه ي شكلاتامو خوردم . اما اون هيچ كدومشو نخورده . حالا با يه صندوق ، پر از شكلاتاي نخورده ، چي كار ميكنه ؟!؟

 

اين ديگه فكر نداره ؛ وقتي ميشنوي ميگم

 تو برو باهام نمون

  حتي اسممو نيار

  اگه يك شب ديگه

  زير بارونا قدم زدي بدون

  كه تمام فكر من پيش تو بود

مثل تو تو زندگیم هچکی نبود..