طرف بعد هزار سال اومده، یه زنگ خالی زده، من به خیالم وای...! دوستم برگشته...! چقد خوش خیالم...!

نه تنها بعد یکی دو ساعت بش پیام دادم، حتی یه ساعت بعد زنگم زدم در حال مکالمه تشریف داشتن! و بعدشم سوت زدن و انگار نه انگار...!

خیلی خرم که فکر میکنم آدمها هربار که میان قصدی خلاف قصدهای قبلیشون دارن و نمیخوان سواستفاده کنن!

اصلا به تنها چیزی که فکر کردم هم همین بود، لابد کارم داره، لابد کمکی میخواد، لابد... چه خوش خیالم...

همیشه خوش خیال بودم....

آدمای گذشته باید بمونن همونجا تو گذشته

نباید حتی اگر یه روز برگشتن نگاشون کرد و سلامشونو جواب داد.

نقطه سر خط

Why so serious?

زندگی شوخی نیست، خیلی جدیه... راستشو بخوای بی‌رحمانه جدیه...

تو شوخی شوخی هم رگتو بزنی، جدی جدی و بی‌رحمانه میمیری...

دریغ کز شبی چنین سپیده پر نمی‌زند

خودت بودن تاوان داره

درد داره

کاش خفه شن همه

ماسکهای کثافت برداشته شونو بردارن

اون چهره گندیده شونو نشون بدن

بابا ما که میدونیم چه گهی هستین! ادا برا چیه؟

جمع کنین شوی مسخره تونو!

تهوع گرفتم

بالغ میشوی...

باید در مورد اینکه کجا بنویسم کلا یه فکر جدی بکنم چون دلم نمیخواد مجبور به خودسانسوری باشم.
بگذریم!
این پست هدفش چیز دیگه ایه.
که بگم علیرغم روز سخت و پر از استرس و چالش، علیرغم اینکه دم پریودمه و با ژلوفن درد ساق پامو کم کردم؛ اما حالم خوبه.
و راضی ام از خود والدم ، خودِ بالغم و مرضیه کوچولوی درونم...
با اینکه ساعت ۶:۱۲ دقیقه تا ۶:۲۹ دقیقه داشتم ظرف میشستم بین کلاسا و هق هق میزدم که چرا به خودم خنجر زدم و دردم گرفته بود از تصور دردی که به خواهرم دادم؛ ولی راضی بودم که رفتارم درست بود و علیرغم محکم برخورد کردن تو حیطه کاریم(خواهرم منشیمه و خطای خیلی بدی مرتکب شد که میتونست روزمو کامل فلج کنه، و تا یک ساعت واقعا قلبم اونقدر تند میزد نفسهام مقطع میشد) ولی عشق و قدردانیم رو ازش دریغ نکردم. اتفاقی که توی روابطم چه با پدر و مادر، چه با خواهر و برادر، چه روابط عاطفی، همیشه افتاده برام.
من رشد کردم. من دارم بزرگ‌تر و بالغ‌تر میشم. من این زنجیره غلط رو پاره میکنم.
صداهای مزاحم و آدمهای سمی رو از دور خودم کم میکنم تا انرژی و توانمو تحلیل نبرن. قطره قطره ش رو برای جلو رفتن نیاز دارم.
ممنونم که میخونین منو. حقی به گردن کسی ندارم. همه ش لطف شماست .

 

بعد نوشت: آدمها متفاوت به مشکلاتشون روبرو میشن. اون موقع که من گریه میکردم که خواهرم الان ناراحت شده، اون داشته سرسری حرفامو میخونده و رد میشده که تو عمق وجودش نفوذ نکنه :/ خدایی من چقدر دل نازکم.

دوباره نوشتن عزیزای زیادی رو برگردوند بهم... از قدیم تر ها... اینگه هنوز تو یادشون هستم شمعی تو تاریکی شبهای تنهاییم روشن میکنه...

میخوام که بنویسم اما مساله اینجاست که هی مجبورم خودمو سانسور کنم

و من از سانسور متنفرم

دوست دارم رها باشم، خودم باشم، برقصم، قهقهه بزنم، بنوشم، بازی کنم، بچرخم؛ اما ...

دلم میخواد فقط بنویسم، حیف...

حقیقتش فقط اومدم بگم به خودم افتخار میکنم😄

همین

شاید بپرسین چرا؟

به چی؟

چی شده؟ زیاد توضیح نمیدم، اما باید بگم همین که خودمو به در و دیوار نمیکوبم و با جریان زندگی هم مسیر شدم و پذیرشم بالا رفته. همین که به جای جنگیدن برای توهمات خودم؛ با زندگی میرقصم، به سازش، همراهش. از اینکه میبینم اون چیزایی رو که نمی‌دیدم ... و من چقدر نمی‌دیدم... چقدر نمی‌دیدم...

سلام مرضیه کوچولو... تو توی روز تولد ۳۹ سالگیت نطفه ای توی دلت گذاشتی، و به زودی از خاکسترت متولد میشی...

بهت افتخار میکنم.