از اون روز که ...
هزااار ساله که انگاااار، صداتو نشنیدم
هزااار ساله که انگار، تورو هرگز ندیدم
آخه هر روزی صد سال، گذشته بی تو بر من
نمیدونی چه تلخه، کنار تو نبودن
نمیدونم به دیدار،
امید تازه ای هست؟؟
تو آن هستی که بودی، اگر روزی به هفته ست
هنوز عشق تو جاریست، به رگهای تن من
تویی تنها بهونه، برای بودن من...
ازون روووز، که تقدیر، چه بی رحم، منو از تو جدا کرد...
ازون رووز، که دست زمونه، منو بی تو رها کرد...
نمیدونم به دیدار، امید تازه ای هست،
تو آن هستی که بودی، اگر عمری دهد دست...
نبودی، ندیدی چه ها بی تو کشیدم،
چه روزا چه شبها، که دور از تو ندیدم...
چه ها بر من گذشته، خدا میدونه و بس،
نمیدونی که موندم چه تنها و چه بی کس...
منو با خود غریبه، به هر کس دل نبستن،
در این بهت تب آلود، شکستن و شکستن...
هزار ساله که انگار صداتو نشنیدم
هزار ساله که انگار، تورو هرگز ندیدم
آخه هر روزی صد سال، گذشته بی تو بر من
نمیدونی چه تلخه، کنار تو نبودن...
از اون روز که ...
* کاش شرابی بود تلخ
به تلخی اشک هام
تا شاید کمی آروم میکرد دل تنگمو...
من همه، همینم که می نویسم.