رایین امروز فقط اکتفا کرد به نیم ساعتهای بین کلاس که باش بازی کنم؛ تازه اغلب خودمم خسته بودم و باید دراز میکشیدم ولی مگه میشه رایین باشه و دلم نخواد هرچی اون میگه بشه؟
کسی به اون صورت دل و دماغی نداره با رایین بازی کنه، ولی هرکی یه جور سعی میکنه اقلا بچه آسیب نبینه...
نمیدونم چرا، ولی اینجور موقعها بیشتر حواسم به بچه هاست...
امشب خیلی داغونم؛ نمیدونم چرا... ولی کوچیکترین چیزی میتونه منفجرم کنه... مثل یه دوشنبهی دیگه...
محسن پاشد برن خونه، رایین گریه میکرد "میخوام بمونم"،"عمه مرضیه بیاد خونه ما" بغلش کردم آوردمش تو اتاق، سرشو گذاشتم رو سینه م، اشکم درومد با گریه ش، آماده گریه بودم، رایین ترسید؛ گفتم عمه هرکی باید پیش مامان باباش بمونه، منم پیش مامان و بابام بمونم، اشکم بیشتر درومد... (ندا تنهاست... )گفت باشه عمه، گفتم فردا صبح زود بیا باهم بازی کنیم، گفت چشم، اشکاشو پاک کرد و گفت خدانگهدار، باباش اینا منتظرش بودن...
یادمه دوشنبه بود، خیلی عصبی و داغون بودم، اونقدر که کافی بود کوچیکترین چیزی انبار باروتو ببره رو هوا... فرداش، سهشنبه؛ ظهر فهمیدم خاله بیمارستانه، زنگ زدم با ندا حرف زدم، ساعت ۵ و خردهای بود، پشت هم کلاس داشتم، فهیمه فهمید، بهم نگفت تا راس ساعت ۶ که کلاسم تموم شد و زنگ زد...
دیگه بعدش دنیا خراب شد سرم
ندا... ندا....
خاله م دیگه نیست...
من همه، همینم که می نویسم.