هزار سال دوری
دلم میخواد بیام اینجا روزهام رو ثبت کنم، به رسم روزگار قدیم.
لازمه حرف بزنم. اینطوری بینیاز میشم از تو دنیای واقعی حرف زدن با هرکسی، و در عین حرف زدن اما شنیده نشدن.
آدمها فقط میشنون! گوش نمیدن. میخوام بیام بنویسم برای خودم، مثل قدیمها.
نه برای هیچکس دیگه...!
یادش بخیر، یه هیچ کس بود و یه جوکری و یه ... سکوت ...
جوکری هنوز هست، سکوت هم، اما هیچ کس رو ازش بی خبرم. از خیلی های دیگه بی خبرم...
راستی دست زمونه باهامون چه ها که نکرده...
سکوتم...
نبودی ندیدی چه ها بی تو کشیدم چه روزها چه شبها که دور از تو ندیدم
چه ها بر من گذشته خدا میدونه و بس نمیدونی که موندم چه تنها و چه بی کس
منو با خود غریبه به هر کس دل نبستم در این بهت تب آلود شکستم و شکستم
چققددددر دلم تنگه برات....
دیدنت بماند، دارم از اینجا حرف میزنم.
از نوشتنهات برام
از کامنت های طولانیت.
راستی مریمی، دوست ندارم بیرون از اینجا با کسی حرف بزنم. همینجا اگر تونستی برام بنویس.
من همه، همینم که می نویسم.