روزی که میاد...
اونقدر بهم ریخته و درهم برهمم که نمیدونم چی بگم و چی نه، فقط میخوام یکم حرف بزنم، فرصتی که نمیدی بهم، که مدتهاست حرفهام دارن تو دلم تل انبار میشن...
نه که حرفهای خاصی باشن، نه
فقط اینقد جمع شدن که شده یه کوه رو دلم
که فهمیدم که فرقی نمیکنه تو کجا باشی، تو فقط نیستی.
این یه حقیقت ثابته.
حتی تمام عید که تو خونه بودی و کار و گرفتاری نبود، بازم نبودی.
اونقدر نبودی که حس میکنم بودنات فقط حاضری زدن شده
فقط سایه ای دور ازت، خیلی دور...
که این روز رو باید زودتر ازینها پیش بینی میکردم.
روزی که همه میگفتن میاد و من نمیدیدمش
باورش نداشتم شاید...
روزی که با همه ی خواستنت، ببخشیم به همه ی مشکلاتت و دردسرهایی که برات دارم و مشکلات خودم.
این روز رو همه میدیدن و من نه.
حالا دیگه جلوی چشممه، هرچقدر نخوای که ببینمش، نمیشه....
پنجشنبه نوشت: آه... حالا همه ی دنیا هم باشن، تو که نباشی به هیچ نیارزد... برگرد نفسی
من همه، همینم که می نویسم.