روزی که میاد...

اونقدر بهم ریخته و درهم برهمم که نمیدونم چی بگم و چی نه، فقط میخوام یکم حرف بزنم، فرصتی که نمیدی بهم، که مدتهاست حرفهام دارن تو دلم تل انبار میشن... 

نه که حرفهای خاصی باشن، نه

فقط اینقد جمع شدن که شده یه کوه رو دلم

که فهمیدم که فرقی نمیکنه تو کجا باشی، تو فقط نیستی.

این یه حقیقت ثابته.

حتی تمام عید که تو خونه بودی و کار و گرفتاری نبود، بازم نبودی.

اونقدر نبودی که حس میکنم بودنات فقط حاضری زدن شده

فقط سایه ای دور ازت، خیلی دور...

که این روز رو باید زودتر ازینها پیش بینی میکردم.

روزی که همه میگفتن میاد و من نمیدیدمش

باورش نداشتم شاید... 

روزی که با همه ی خواستنت، ببخشیم به همه ی مشکلاتت و دردسرهایی که برات دارم و مشکلات خودم.

این روز رو همه میدیدن و من نه.

حالا دیگه جلوی چشممه، هرچقدر نخوای که ببینمش، نمیشه....

پنجشنبه نوشت: آه... حالا همه ی دنیا هم باشن، تو که نباشی به هیچ نیارزد... برگرد نفسی

ادامه نوشته

سال نود و چهار

بحران، فقدان، فاجعه، دوری، هجران... 

از اون طرف مثبت بزرگ شدن و رشد کردن، امید و باور به خداوند و نیروی عشقش بیشتر از سال قبل، تلاش بیشتر، استقلال بیشتر از قبل، و رو به پایان سال شروع تحول به صورت جدی تر...

حس میکنم حرکت رو به جلویی داشتم تو سال گذشته و از خودم راضی ام، و امیدوار به ادامه این حرکت...

ساعت یک و بیست دقیقه ی بامداد اول فروردین بود، هنوز سال تحویل نشده و من گوشم به تلویزیون بود و حواسم به چیدن هفت سین. که بابا که جلوی تلویزیون خوابش برده بود با ناله و داد پرید، دست پاچه شدم و براش آب و پتو بردم، تا برگردم صدای ناله ی مامانو از اتاق شنیدم، دویدم تو اتاق دیدم مامان انگشتشو نگه داشته و از درد به خودش میپیچه... برا مامان یخ بردم و دیگه طاقتم طاق شد و زدم زیر گریه...

دعای وقت سال تحویلم همینه، خدایا بابا مامانمو صحیح و سلامت برام حفظ کن و سایه شون رو بالای سرم نگه دار...

الهی آمین...

پی نوشت: سال نود و پنج شمسی به برکت مادرها و دو تا روز مادر حتما بهترین خواهد بود... آمین...