همیشه خواستن توانستنه

خسته شدم دیگه. از این همه تکرار. از این همه حرف مفت. از این همه وعده ی سر خرمن. بسه دیگه؟! آخه تا کی؟ با توام آره با تو!! تا کی میخوای بشینی و به خودت وعده ی سر خرمن بدی؟! تا کی میخوای بشینی و منتظر شی تا یه شهاب سنگ بیفته و زندگیو تغییر بده؟! هاااا؟!پا شو دیگه؟! فکر نمیکنی همین حالاشم دیره؟!نکنه بازم میخوای بگی فردا؟! نکنه بازم به امید یه عامل خارجی هستی؟ خدای تو درون توست. قبول نداری؟ تو باید خودت از درونت خودت رو هدایت کنی. و نمیتونی توقع داشته باشی که یکی دیگه بیاد و برات کاری کنه...

همین امشب. فردا دیره. برنامه ریزی میکنی. تو چیزی از کسی کم نداری. حتی اگه موفق نشدی تو تلاش خودتو کردی و اینه که قابل ستایشه و دل گرم کننده.... به این فکر کن که اگه الان تکون نخوری دو ماه دیگه چقدر خودت رو سرزنش میکنی. نذار کار به اونجا برسه.... هیچکس به اندازه ی تو برای تو دلش نمیسوزه. پس قبل از هرکس خودت به فکر خودت باش. بدون که خدا هم تنهات نمیذاره. توکه تلاش کنی اونوقته که میتونی از خدا توقع کمک داشته باشی...

ه ی چ   ک س به نفع تو فکر نمیکنه. ه ی چ   ک س اونقدر که خودت میتونی نمیتونه کمکت کنه. پس دور و برت رو خلوت کن و به بازوی خودت، به فکر خودت، به نیروی درونی خودت و به خدای خودت تکیه کن. هیچکس برات نمیمونه. پس نمیتونه تکیه گاه مناسبی باشه...

 برای ارشد ثبت نام کردم. همین امروز. میز هم خریدم!!!( آخه تا دیشب میگفتم میخونم، میخونم،بذار میز بخرم. بذار یه جای مناسب بتونم بشینم....دیشب این مشکل هم حل شد. )  حالا مونده یه برنامه ریزی عاقلانه و درست. اونم همین امشب درستش میکنم. هم برا درس وبیرون رفتن ، هم برا کافی نت اومدن. باید محدود و مشخصش کنم. هر چند که این روزاااااا خیلی برام سخته نیام نت. دلم هوای نت رو میکنه. دست منم نیست....


از احساسم نمیگم. از اینکه این روزا هوایی شدم... از اینکه دلم برای یکی میتپه.... میذارم واسه روزی که بتونم واضح و روشن ازش بگم...


 راستییییییییییی!!!!! تولد داداشیم نزدیکه... اینو هم باید بگم... داره نزدیک میشه و صدای قدمهاش به گوشم میرسه... داداشی پیش پیش تولدت مبارک... تولد 23 سالگیت....برات بهترین ها رو آرزو میکنم.


یه خبر دیگه....مریم هم اتاقیم هم الان بیش از یه هفته است که اومده اصفهان و خونه ی ستاره است. هر یکی دو روز یه بار میبینمش. البته اگه وقتشون پر نباشه!!!!   اییییییییییش!!!!   اونم 4-5 روز دیگه میره و علی میمونه و حوضش!!! دلم هواییش میشه باز.....


خبر جدید دیگه ام که دیگه خیلی کهنه شده و مال سه هفته پیشه مستقر شدن تو یه اتاق ثابت بعد از 27 روز آوارگیه!!! الان از اتاقم خیلی رلضیم. هم اتاقیام فرشته ان!!! شکرت خدای مهربونم. میدونستم داشتی معطلم میکردی تا ارزش این هدیه ی که بهم میدی رو بیشتر از قبل بدونم و بفهمم باید صبور تر باشم و به حکمتت باور داشته باشم.


از اتاقم بگم که بچه ها چقدر دوسم دارن. این برام خیلی رضایت بخشه. منم دوسشون دارم.



فردا ....

امروز روز وداع بود. مریم رو برای آخرین بار دیدم. البته ان شالله که بازم میبینم . روز آزمون ارشد. تو همین اصفهان. امروز خیلی خوش گذشت و البته آخرش برام پر از غم بود. به سختی روزای اول تیر و آخرای خرداد 87 نبود...  اما سخته. مثل همیشه....

اما دلم گرفته... فقط یه نفر که دلم ازش گرفته و خدا میدونن که چرا.... بذار مخفی بمونه بین خودم و خودت و خدا...

فعلا...

 

سال جدید

امروز صبح رسیدم اصفهان. خیلی خسته ام. از دانشگاه اصفهان حالم به هم می خوره . از ساعت 6 که رسیدم. گفتم هم نمازمو می خونم . هم استراحت می کنم. بعد هم میرم سر کلاس. اما رسیدم جلو در خوابگاه و دیدم که درش قفله . تو این هوای سرد ، در حالی که ساعت 8 هم کلاس  داشتم ، نزدیک دو ساعت معطل شدم ؛ نماز صبحم که قضا شد ..گردن مسئولای " دانشگاه اصفهان"..تازه این اولش بود..وقتی رفتم اتاق و رفتم دست و رومو بشورم دیدم آب قطعه. هم دستشویی هم آشپز خونه..نه صبحانه نه...با این بی حالی و گشنگی بی خیال کلاس شدم. گفتم میگیرم می خوابم که خستگیم در بره .. تازه خوابم برده بود که گوشیم زنگ خورد..چند بار دیگه هم خوابیدم و بیدار شدم. تا این آخری. حدود ساعت 11:40بود که از کوبیده شدن در به هم بیدار شدم. آخه موقع خواب در اتاقو قفل می کنم. مسئول "محترم" شیفت خوابگاه بود. فرمودن وسایلتون رو جمع کنید تا تو "خوابگاه فهمیده" اسکان بدیمتون . حالا من باید چی می گفتم به اینا؟! خسته، خوابالو، گشنه، درمونده. آخه این مهمانسرای دانشگاه" خوابگاه فهمیده" پذیرای هر کسیه. من برای شب باید پتو و ملحفه و متکا و کتاب و چه و چه بر میداشتم. تازه شوفاژا خاموش بود و هوای اتاقها هم خیلی سرد...

خیلی خودمو نگه داشتم که گریه نکردم. تازه کلاسم خواب موندم و نرفتم..

دیگه ساعت 12:30 اومدم که برم فهمیده. از اون جایی که سگ تو دانشگاه و خوابگاه پر نمی زد ، من با روسری اومدم بیرون و مقنعه ام که چروک و غیر قابل استفاده بود بر نداشتم..

 

خوابگاه فهمیده هم خالی از سکنه بود و من تنها ساکنش بودم. تختو مرتب کردم و وسایلمو در آوردم . و رفتم تو تخت و خوابم برد. تا حدود ساعت 4:30 خواب بودم. بعد هم پا شدم که نماز بخونم و برم یه چیزی بخورم.

با بی حالی تمام، در حالی که داشتم از حال می رفتم حاضر شدم و رفتم که برم اتاق خودم و پالتومو بر دارم و برم بیرون.. هوا خیلی سرد بود. اما همین که رسیدم جلوی نگهبانی، 5 نفر علاف که مونده بودن به من" همین یه نفر" گیر بدن و پاچه بگیرن ، گفتن که نمی تونم با روسری از خوابگاه خارج شم. حالا من نه چادر مشکیمو آورده بودم ، نه مقنعه، خواستم برم شهدا، گفتن که درش قفله و باز نمیشه تا معلوم نیست کی- شاید فردا عصر...

گفتم گشنمه.  یعنی چی؟! مگه روسریم چشه؟! اصلا مگه تو خوابگاه چند نفرن و اصلا مگه کسی اومده که این قوانین مسخرتون رو اجراو تحمیل می کنین؟! قوانینی که منحصر به دانشگاه خراب شده ی اصفهان میشه و لا غیر. اصلا خوابگاه چه دخلی به دانشگاه داره؟! یعنی چی روسری نه؟! مگه نمی شه مقنعه سر کرد و از صد تا روسری به سر هم بی حجاب تر بود؟!

دیگه اشکم در اومد. نمی فهمیدن که از  گشنگی داشتم از حال می رفتم.. رفتم تواتاق تا اشکمو نبینن...

اومدم پایین . پرسیدم کسی از مسئولای " محترم" مقنعه ی اضافی ندارن.. یکی لطف کرد و دلش برای چشای قرمزم سوخت ، یه مقنعه ی چروک و اتو داد بهم.

من هم تا میتونستم آرایشم رو بیشتر کردم تا چشاشون در آد...

الان بعد از خوردن یه ساندویچ سوسیس بندری" تنها ساندویچ مورد علاقه ام" اومدم کافی نت نزدیک دروازه دولت . دلم از این میسوزه که امشب تو این خوابگاه به این بزرگی تنهام. فاصله ی اتاق تا سویس بهداشتی هم زیاده و باید از این کریدورهای باریک و نا آشنا رد شم...

مرده شوره .....

 

این هم شد اولین پست من تو سال 87. اصلا دلم نمی خواست این طوری بشه...

 

سال رو تو خونه تحویل کردیم. بابا 10 دقیقه دیر رسید و من از نبودنش اشک ریختم.اما تقریبا خوب شروع شد. مهم این بودکه باباخوش اخلاق بود و باید اینو جشن می گرفتم!!!!

شب دوم خاله ام اینا و دختر خاله ام و شوهرش از تهران اومدن. تو این چند روز خیلی خوش گذشت. همش گشت و گذار . جنگل و دریا و مهمونی و بگو و خنده! شبا تا 4-5 صبح بیداربودیم.

البته همش این نبود . یه نفر که ازم متنفر بود با شوهرش اومد خونمون عید دیدنی.  بیشتر از دو سال بود ندیده بودمش. اگر چه تابستون از راه دور یه دعوای اساسی داشتیم.. بابام هیچ وقت هوادار بچه هاش نبوده.. دلم  از بابا گرفته بود .

روز ششم بود یا پنجم که از یه اتفاق خیلی دلم شکست. آخه ...

بگذریم. اما من خودمو مقصر میدونستم . چون اصلا مقصر من بودم. نه کس دیگه. اما بابا خیلی بد جنس بود که ندونسته  داداشم رو متهم می کرد... الاهی بمیرم برا داداشم.

اون شب رفته بودیم جنگل و من تمام راه تو تاریکی و بعد هم تو تاریکی جنگل گریه می کردم و خودمو نفرین می کردم...

از مامانم واقعا شاکی بودم چون اون منو مجبور کرد.........؛ بعد هم که قضیه سفر مهدی مطرح شدو بابا بخاطر هیچی منو دعوا کرد . فقط به خاطر این جمله که وقتی بابا به مهدی گفت رشت جای مناسبی نیست و خیلی خطر ناکه از بابا پرسیدم مگه رشت چه جوریه بابایی که می گی بده؟! دوستام که اونجان که چنینی چیزی نمی گن... همین...برام خط و نشون کشید و... اون شب رفتم پشت بوم و به حال خودم...اون شب وقتی اون بالا بودم زمین لرزید. دو بار...

روز دهم رفتیم تهران.من و مامان و مینا و مهدی.. خوب بود. یه روز هم مژگان اومد خونه ی خالم دیدمش. یه روز رفتیم شهر بازی و کلی خوش گذشت!!

13 به در هم رفتیم پارک لویزان.

....

 

این مطالب رو دیروز نوشتم و فقط یه لحظه سرمو بلند کردم و دیدم ساعت ۸:۳۰ شده و هوا کاملا تاریکه!!! خیلی ترسیدم،آخه آخرین زمان ورود به خوابگاه همین ساعته!!!!

نرسیدم مطلبو تموم و پست کنم.

امروز هم به هر طریقی بود بالاخره گذشت..

کلی خرید کردم و نذاشتم مثل دیشب بشه که هیچی برای خوردن نداشته باشم...هیچی!! حتی نون!! دیشب تا صبح خواب غذا رو می دیدم...!!!

 

اما عوضش جای همتو.ن خالی امروز بعد از اینکه دیدم وام این ترم رو به حسابم ریختن یه حال اساسی به خودم دادم. رفتم کباب کوبیده خوردم!!

الان هم اومدم زیر گذر خریدم رو بکنم تا شب از گشنگی تلف نشم. در ضمن لطف کردن در خوابگاه شهدا رو باز کردن..

کلی کار دارم. ترجمه، نقد... تازه باید اتاقمو هم مرتب کنم. فکر کنم امشبم تنهام...

 

به امید دیدار دوباره

 

راستی عید همتون هم مبارک باشه..

 

بازگشت

سلام دوستاي خوبم . مدت زيادي از دنياي نت خبر نداشتم. ممنون از دوستاي خوبم كه لطف كردن و خبر به روز شدنشونو بهم دادن ..

 

دلم براي همه تون تنگ شده بود . و اما اين مدت چه مي كردم.

اول از همه امتحان هام بود كه بد جوري كلافه ام كرده بود به خصوص كه نتونسته بودم براي فرجه ها يه سر برم خونه و انرژي بگيرم..خيلي كلافه وخسته بودم. دلم ميخواست امتحانا به جهنم مي رفتن . من هم آزاد از هر قيدي پر ميكشيدم خونه ..هر بار با اشك و آه زنگ مي زدم خونه و كلي غصه مي خوردم تا جايي كه مامان اينا مي گفتن پا شو كاسه كوزه تو جمع كن و بي خيال درس شو و بيا خونه، ور دل خودمون بشين..!!!

كاش ميشد بي خيال شم..كاش ميشد آزاد بود .. هر چي بود به هر بلايي بود امتحانا هم تموم شد.. اما خداييش يكي از امتحانامو( روم به ديوار!! عمومي!! ) با شانس پاس كردم. به گفته ي خواهرم كه اين درسو پاس كرده بود تمام فرجه رو علاف بودم تا فقط روز آخر بخونم ...كه روز آخر هم گذشت و رسيد به شب..با تمام اميدم به شب كه بيدار بمونم .. از فصل آخر شروع كردم ( كه بعد فهميدم كمترين اهميتي نداشت!!! ) و نيمي از فصل يكي مونده به آخر رو خونده بودم كه نفهميدم كي خوابم برد!!! آخه به دليل سرما يه پتو دور خودم پيچيده بودم..!تا ساعت 6:30 كه با وحشت از خواب پريدم...ديگه خودم قصد نداشتم خودمو خسته بكنم و الكي زور بزنم ...هم اتاقيم هم همين درس رو داشت..جالب اينجاست كه از چند روز پيش شروع به مطالعه ي اين درس كرده بود و بهم هشدار داده بود كه اين چه درس بد قلقيه ...ساعت 8 امتحان داشتم..رفتم اما افسردگي اون روزم رو هيچوقت فراموش نمي كنم ...اون روز نتونستم تقلب كنم..و دست از پا دراز تر برگشتم خوابگاه.. اما واقعا حال روبرو شدن با بچه هاي اتاق رو نداشتم ..پام كه به خوابگاه رسيد رفتم كافي نت خوابگاه..گفتم اونجا يا با يكي دعوا مي كنم يا درد دل تا آروم شم .. خوشبختانه هيچ كس از آشنا ها نبود آخه ميترسيدم تو ناراحتي چيزي بگم كه كسي رو ناراحت كنه .. اما عوضش كساني بودن كه حال منو بگيرن ..در نوع خودش تونست كمكم كنه..چون باعث شد اشكم در بياد و يه دل سير گريه كنم...كمي آرومم كرد..بعد از اون بود كه برگشتم اتاق .حدود ساعت 2. ديدم دوستم نهارمو گرفته ..با خودم لج كرده بودم . آخه تقصير خودم بود كه امتحان به اين راحتي رو نخونده رفته بودم سر جلسه..لعنت به من! اومدم يه قاشق غذا بخورم اما اين فقط باعث شد بغض تو گلوم بشكنه ..نگاه هاي دلسوزانه ي هم اتاقيام آزارم ميداد...سرمو كردم زير پتو و تا جايي كه مي تونستم اشك ريختم .. خيلي نگران بودم ..آخه دو تا امتحان ديگه مونده بود كه هنوز لاي كتابشونو باز نكرده بودم و يه تحقيق كه آخرين نفري بودم كه تازه ميخواستم شروع كنم. ..همه تحقيقاشونو تحويل داده بودن.. اون شب از ساعت 9 شروع كردم به كار تحقيقم.. اما هنوز درسم مونده بود..امتحانم رو خوندم و تحقيق رو گذاشتم براي بعدش...تنها چيزي كه بهم نيرو ميداد اين بود كه چند روز، فقط چند روز ديگه مونده كه اين امتحاناي لعنتي تموم بشه و من برم خونه ..در حالي كه شنيده بودم گاز طرفاي ما قطعه ، اما من فقط يه چيز مي خواستم و برام مهم بود.. خونه ...

ديگه هيچ چيز و هيچ كس ديگه اي آرومم نمي كرد..اينو قبلا هم امتحان كرده بودم..نمراتي كه گرفته بودم بهم دلگرمي ميداد كه ادامه بدم ..

و امتحانا تموم شدن ...مزه ي گس بيكاري و آزادي داشت سرمستم ميكرد ..نفهميدم وسايلم رو كي جمع كردم..هم اتاقيم ، كسي كه از اولين ترم ورودم به خوابگاه با هم تو يه اتاق افتاده بوديم..(اتفاق قشنگي بود كه يه دوست رو به من هديه كرد ..يه دوست موندگار و وفادار..تو لحظه هاي سخت و روز هاي غربت )اين هم اتاقي داشت جمع  و جور مي كرد كه بره ، اين بار براي هميشه..آخه فارغ التحصيل ميشد..7 ترمه.. حتي از بس كه ذوق خونه رفتن داشتم كمتر حس مي كردم كه اين آخرين لحظات با هم بودنمونه ..

 

حتي همين حالا هم اين حس رو تو خودم نيافتم..شايد فكر ميكنم مثه همه ي بارهاي قبل وقتي برگردم اصفهان مي بينمش ..چند روز بعد از من مياد ، مثه هميشه ...

حس غريبي خواهد بود..

شب آخر موندنمون تو خوابگاه ،ستاره ، دوست مهربونم اومد پيشمون..اگه اون نميومد نمي دونم اون شب چقدر برام غريب و نفس گير ميشد .. هرگز يادم نميره كه تو اين اصفهاني كه هيچ خيري ازش نديدم تنها دوستاي خوبي مثل ستاره و مژ گان و مريم و..بودن كه دلگرمم ميكردن . اون شب ستاره مثل ابر بهار گريه ميكرد...ديوونه !!! شب جالبي بود..فرداشم كه اگه ستاره نبود واقعا نه تنها به هيچ كاريم نميرسيدم بلكه همش غصه مي خوردم ..واقعا دستشو بايد طلا بگيرم! البته يه چيز بگما !! مسلما من لياقت چنين دوستايي رو دارم كه خدا بهم داده..تازه خيلي بيشترش ..چون خدا چند تا چندتا بهم داده!!! من هم دوست خوبيم براشون، مگه نه بچه ها؟!

 

بگذريم..از خونه بگم . جونم براتون بگه كه هر دفعه به يمن وردم به خونه يه ويندوز جديد نصب ميشه ، آخه همين كه ميام و فلشم رو به كامپيوتر وصل ميكنم يه اتفاقايي مي افته !!!!! به جون خودم اسكنش كرده بودم ، اما ويروسشو نشناخته بود!!!

 

الان هم از اونجايي كه من خيلي كامپيوتر سرم ميشه و احتياجي نيست صبر كنم تا ملت بيان برام رديفش كنن ، نمي تونم به نت وصل شم ، نمي دونم بايد چه غلطي اصولا بكنم.!!نمي دونم ايراد از مودمه يا چه چيز ديگه!!؟؟

خلاصه فعلا دستم تو پوست گردوه تا ببينم از كجا فرجي ميشه!!!

برا اينكه خونه حوصله ام سر نره يه كتاب رمان و يه نمايشنامه هست كه بخونم و يه چند تا فيلم هست كه ببينم. اما من وبگردي رو ترجيح ميدم !!!البته اگه همون فرجه بشه!!!!

پي نوشت: بعد از چند روز بالاخره فرصت شد كه مطلبم رو بذارم تو وبلاگ.

امروز اولين روزه تو اين چند روز كه اومدم خونه، صبحانه رو دور هم مي خوريم...آخه اين بار همه دير  بيدار شدن!!!!

 

 

 

انسانم آرزوست

حالمان بد نیست غم کم می خوریم

کم که نه هر روز کم کم می خوریم

در میان خلق سر در گم شدم

عاقبت آلوده ی مردم شدم

آب می خواهم سرابم می دهند

عشق می خواهم عذابم می دهند

بعد از این با بی کسی خو می کنم

آنچه در دل داشتم رو می کنم

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی آفتاب

نیستم از مردم خنجر پرست

بت پرستم بت پرستم بت پرست

خنجری بر قلب بیمارم زدن
بیگناهی بودم و دارم زدند

دشنه ی نامرد بر پشتم نشست

از غم نا مردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

یک شبه بیداد آمد داد شد

عشق اخر تیشه زد بر ریشه ام

تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

عشق اگر این است مرتد می شوم

خوب اگر این است من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است

کافرم دیگر مسلمانی بس است

من که با دریا تلاطم کرده ام

راه دریا را چرا گم کرده ام

قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوش باورم گولم مزن

من نمی گویم که خاموشم نکن

من نمی گویم فراموشم نکن

من نمی گویم که با من یار باش

من نمی گویم مرا غمخوار باش

من نمی گویم دگر گفتن بس است

گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت بادشیرین شادباش

دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه در شهر شما یاری نبود

قصه هایم را خریداری نبود

وای رسم شهرتان بیداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

از درو دیوارتان خون میچکد

خون من فرهاد مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شومتان

خسته از همدردی مسمومتان

این همه خنجر دل کس خون نشد

این همه لیلی کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان

بیستون از حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام

بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دور و پایم لنگ بود

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم بسته بود

تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه

فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه

هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه

هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه
هیچ کس چشمی برایم تر نکرد

هیچ کس یک روز با من سر نکرد

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما میگریخت

چند روزیست حالم دیدنیست

حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه گاهی بر زمین زل میزنم

گاه بر حافظ تفائل میزنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود انچه می پنداشتیم
.

سلام دوستان..بد جوری حالم گرفته...خیلی دلم از این دنیا و آدماش گرفته..

کاش می شد تو این دنیا رو دیوار یکی یادگاری نوشتُ یکی که بدون چشم داشت حرفات رو بشنوه..دلم برا خونه، برا مامان و بابا تنگ شده...

از این روز مرگی هم خسته ام، تا میام یه تکون به خودم بده ، بد جوری میشوننم سر جام...

نمی دونم که چرا آدما این طوری شدن؟

اگه روزی یه دل سیر از دستشون اشک نریخته باشم روزم به شب نمی رسه...

دلم برا آدمای یه رو تنگ شده...

دی شیخ همی گشت با چراغ گرد شهر               از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست...