امروز صبح رسیدم اصفهان. خیلی خسته ام. از دانشگاه اصفهان حالم به هم می خوره . از ساعت 6 که رسیدم. گفتم هم نمازمو می خونم . هم استراحت می کنم. بعد هم میرم سر کلاس. اما رسیدم جلو در خوابگاه و دیدم که درش قفله . تو این هوای سرد ، در حالی که ساعت 8 هم کلاس  داشتم ، نزدیک دو ساعت معطل شدم ؛ نماز صبحم که قضا شد ..گردن مسئولای " دانشگاه اصفهان"..تازه این اولش بود..وقتی رفتم اتاق و رفتم دست و رومو بشورم دیدم آب قطعه. هم دستشویی هم آشپز خونه..نه صبحانه نه...با این بی حالی و گشنگی بی خیال کلاس شدم. گفتم میگیرم می خوابم که خستگیم در بره .. تازه خوابم برده بود که گوشیم زنگ خورد..چند بار دیگه هم خوابیدم و بیدار شدم. تا این آخری. حدود ساعت 11:40بود که از کوبیده شدن در به هم بیدار شدم. آخه موقع خواب در اتاقو قفل می کنم. مسئول "محترم" شیفت خوابگاه بود. فرمودن وسایلتون رو جمع کنید تا تو "خوابگاه فهمیده" اسکان بدیمتون . حالا من باید چی می گفتم به اینا؟! خسته، خوابالو، گشنه، درمونده. آخه این مهمانسرای دانشگاه" خوابگاه فهمیده" پذیرای هر کسیه. من برای شب باید پتو و ملحفه و متکا و کتاب و چه و چه بر میداشتم. تازه شوفاژا خاموش بود و هوای اتاقها هم خیلی سرد...

خیلی خودمو نگه داشتم که گریه نکردم. تازه کلاسم خواب موندم و نرفتم..

دیگه ساعت 12:30 اومدم که برم فهمیده. از اون جایی که سگ تو دانشگاه و خوابگاه پر نمی زد ، من با روسری اومدم بیرون و مقنعه ام که چروک و غیر قابل استفاده بود بر نداشتم..

 

خوابگاه فهمیده هم خالی از سکنه بود و من تنها ساکنش بودم. تختو مرتب کردم و وسایلمو در آوردم . و رفتم تو تخت و خوابم برد. تا حدود ساعت 4:30 خواب بودم. بعد هم پا شدم که نماز بخونم و برم یه چیزی بخورم.

با بی حالی تمام، در حالی که داشتم از حال می رفتم حاضر شدم و رفتم که برم اتاق خودم و پالتومو بر دارم و برم بیرون.. هوا خیلی سرد بود. اما همین که رسیدم جلوی نگهبانی، 5 نفر علاف که مونده بودن به من" همین یه نفر" گیر بدن و پاچه بگیرن ، گفتن که نمی تونم با روسری از خوابگاه خارج شم. حالا من نه چادر مشکیمو آورده بودم ، نه مقنعه، خواستم برم شهدا، گفتن که درش قفله و باز نمیشه تا معلوم نیست کی- شاید فردا عصر...

گفتم گشنمه.  یعنی چی؟! مگه روسریم چشه؟! اصلا مگه تو خوابگاه چند نفرن و اصلا مگه کسی اومده که این قوانین مسخرتون رو اجراو تحمیل می کنین؟! قوانینی که منحصر به دانشگاه خراب شده ی اصفهان میشه و لا غیر. اصلا خوابگاه چه دخلی به دانشگاه داره؟! یعنی چی روسری نه؟! مگه نمی شه مقنعه سر کرد و از صد تا روسری به سر هم بی حجاب تر بود؟!

دیگه اشکم در اومد. نمی فهمیدن که از  گشنگی داشتم از حال می رفتم.. رفتم تواتاق تا اشکمو نبینن...

اومدم پایین . پرسیدم کسی از مسئولای " محترم" مقنعه ی اضافی ندارن.. یکی لطف کرد و دلش برای چشای قرمزم سوخت ، یه مقنعه ی چروک و اتو داد بهم.

من هم تا میتونستم آرایشم رو بیشتر کردم تا چشاشون در آد...

الان بعد از خوردن یه ساندویچ سوسیس بندری" تنها ساندویچ مورد علاقه ام" اومدم کافی نت نزدیک دروازه دولت . دلم از این میسوزه که امشب تو این خوابگاه به این بزرگی تنهام. فاصله ی اتاق تا سویس بهداشتی هم زیاده و باید از این کریدورهای باریک و نا آشنا رد شم...

مرده شوره .....

 

این هم شد اولین پست من تو سال 87. اصلا دلم نمی خواست این طوری بشه...

 

سال رو تو خونه تحویل کردیم. بابا 10 دقیقه دیر رسید و من از نبودنش اشک ریختم.اما تقریبا خوب شروع شد. مهم این بودکه باباخوش اخلاق بود و باید اینو جشن می گرفتم!!!!

شب دوم خاله ام اینا و دختر خاله ام و شوهرش از تهران اومدن. تو این چند روز خیلی خوش گذشت. همش گشت و گذار . جنگل و دریا و مهمونی و بگو و خنده! شبا تا 4-5 صبح بیداربودیم.

البته همش این نبود . یه نفر که ازم متنفر بود با شوهرش اومد خونمون عید دیدنی.  بیشتر از دو سال بود ندیده بودمش. اگر چه تابستون از راه دور یه دعوای اساسی داشتیم.. بابام هیچ وقت هوادار بچه هاش نبوده.. دلم  از بابا گرفته بود .

روز ششم بود یا پنجم که از یه اتفاق خیلی دلم شکست. آخه ...

بگذریم. اما من خودمو مقصر میدونستم . چون اصلا مقصر من بودم. نه کس دیگه. اما بابا خیلی بد جنس بود که ندونسته  داداشم رو متهم می کرد... الاهی بمیرم برا داداشم.

اون شب رفته بودیم جنگل و من تمام راه تو تاریکی و بعد هم تو تاریکی جنگل گریه می کردم و خودمو نفرین می کردم...

از مامانم واقعا شاکی بودم چون اون منو مجبور کرد.........؛ بعد هم که قضیه سفر مهدی مطرح شدو بابا بخاطر هیچی منو دعوا کرد . فقط به خاطر این جمله که وقتی بابا به مهدی گفت رشت جای مناسبی نیست و خیلی خطر ناکه از بابا پرسیدم مگه رشت چه جوریه بابایی که می گی بده؟! دوستام که اونجان که چنینی چیزی نمی گن... همین...برام خط و نشون کشید و... اون شب رفتم پشت بوم و به حال خودم...اون شب وقتی اون بالا بودم زمین لرزید. دو بار...

روز دهم رفتیم تهران.من و مامان و مینا و مهدی.. خوب بود. یه روز هم مژگان اومد خونه ی خالم دیدمش. یه روز رفتیم شهر بازی و کلی خوش گذشت!!

13 به در هم رفتیم پارک لویزان.

....

 

این مطالب رو دیروز نوشتم و فقط یه لحظه سرمو بلند کردم و دیدم ساعت ۸:۳۰ شده و هوا کاملا تاریکه!!! خیلی ترسیدم،آخه آخرین زمان ورود به خوابگاه همین ساعته!!!!

نرسیدم مطلبو تموم و پست کنم.

امروز هم به هر طریقی بود بالاخره گذشت..

کلی خرید کردم و نذاشتم مثل دیشب بشه که هیچی برای خوردن نداشته باشم...هیچی!! حتی نون!! دیشب تا صبح خواب غذا رو می دیدم...!!!

 

اما عوضش جای همتو.ن خالی امروز بعد از اینکه دیدم وام این ترم رو به حسابم ریختن یه حال اساسی به خودم دادم. رفتم کباب کوبیده خوردم!!

الان هم اومدم زیر گذر خریدم رو بکنم تا شب از گشنگی تلف نشم. در ضمن لطف کردن در خوابگاه شهدا رو باز کردن..

کلی کار دارم. ترجمه، نقد... تازه باید اتاقمو هم مرتب کنم. فکر کنم امشبم تنهام...

 

به امید دیدار دوباره

 

راستی عید همتون هم مبارک باشه..