به نام پدر
یادم نمیاد زیاد اینجا از پدرم تشکر کرده باشم
اما شکایت و گلایه زیاد کردم...
امروز به خودم نگاه کردم و دیدم این چیزی که الان هستم سهم خیلی زیادیش رو مدیون پدرم هستم
بخاطر ایمان و باوری که بهم داشت و هیچوقت نگفت نمی تونی.
همیشه بهم میدون داد و تا جایی که می تونست امکانات در اختبارم گذاشت و کنار نشست و نگاه کرد
کاری که مادرم با دلسوزی هاش هرگز نتونست بکنه!
من حتی یه آشپر خوب هم نیستم! اگر چیز خوبی رو الان بلدم مدیون تنهایی ها و دوری ها از مادرم هستم.
با دلسوزی های مادرانه و مخربش چقدر فرصتهامو ازم گرفت
واقعا دلسوزی، حتی مادرانه ش هم خوب نیست.
دقت کردین؟
همیشه گفت نمی تونی، بده به من، و خودش انجام داد، جه آشپزی، چه نگهداری از خواهر و برادرهای کوچیکترم رو که هیچوقت نفهمیدم چطور بزرگ شدن، چه خونه داری، چه ...
حتی موقع رانندگی هم که کنارم میشینه خجالت زده و دست پاچه م میکنه...
چند روز پیش مادرم بخاطر مساله ای منو درگیر دروغی کرد که به پدرم گفته بود، تا اینجاش باز قابل تحمل بود، چون من نقشی نداشتم، اما بعد، با پچ پچ کردن با پدرم، درست موقعی که همه ی بزرگهای فامیل و هم سن و سالها و کوچیکتر از خودم ها، ایستاده و جمع بودن، موقع خداحافظی و روبوسی و ... پدرم دو تا پنجاه تومنی در آورد و داد دستم! مادرم گفته بود که از من گرفته برای یه کاری و بابا بهم پس بده. جلوی همه... دایی پدرم که منتظر روبوسی باش بود گفت همینه که مکه نرفتی دایی! ونچ دقیقه بعد مامان گفت اون صد تومنو بده! بخاطر پولی که نگرفته بودم جلوی همه جوری شد که انگار از بابام تو چیبی میگیرم! حالم بد شد...
چیزی نگفتم. چون هیچکس نمی فهمه حالمو... اما از این بدتر نمیتونستم بشم...
حتی تو هم وقت شنیدن حرفای منو نداری...
روزهای خوبی نیست...
من همه، همینم که می نویسم.