درد، درد ممتد، درد تکرارشونده

درد...

دلتنگی، دلتنگی بی انتها، دلتنگی خفه کننده

دلتنگی...

و تو،

که همیشه در دوردستها دلخوشی به بودن!

باید مُرد

بهترین راه رهایی همینه...

 

کاش من هم ۶ ماه وقت داشتم با تو زندگی کنم

با همه ی روزمرگی ها و خوشیها و مصائبش

با سفرها و خونه نشین شدنهاش...

بعد، خودت را از من میگرفتی.

با این کتاب بارها گریه کردم

قلبم فشرده شد

و پر از حسرت شدم

با این که آخرین خط از کتاب دعوتم میکرد به خواندن «من پس از تو»،

اما اصلا نمیخواهم گذر کنم از «تو»!

میفهمی؟!

میخواهم در همین خلسه ی برزخ مانند بمانم

تو بگو خودآزار

بگو یک مازخویست مفلوک

آه

از بین سطور کتاب نمیتوانم قلبم را و ذهنم را جمع کنم

زخمی و مستاصل 

دست و پا میزنم 

شاید هم دلیل نازک دل شدن این روزهایم همین باشد...

من، پیش از تو.... ؟!؟ 

چرا هیچ وقت قصه با «من با تو» «ما» تمام نشد؟؟

چه کسی گفته باید عشق را نجات داد و رفت؟

کدام ابلهی گفته که تو یا من، باید برویم تا عشقمان جاودان بماند؟ همانقدر پرشور و داغ؟!

لعنتی

لعنتی!!!!!!

گور بابای دنیا و آینده و فردا!

کاش میشد فقط می توانستم دوباره با تو سفر دیگری بروم

از همانها که لبخند از لبمان محو نشود

که دستت لحظه ای از دستم جدا نشود

از همانها که آغوشت مال من باشد،

هروقتی که اراده کنم!

آخخخخخ

قلب لعنتی ام تیر میکشد...

من از برزخ بیخبری متنففففرم!!!

بفهم!

منِ پس از تو را نمیخواهم بشناسم!!!

«من پس از تو»، به لعنتی نمی ارزد

«من پس از تو» دیگر من نیست

لاشه ی متعفنی ست

که دیگر خودم هم نمیخواهمش...

آه....

کتابهایی که ارزش خوندن دارن: من پیش از تو، من پس از تو "جوجو مویز"