ماراتن
تو این ماراتن حس میکنم دارم به خودم میبازم... نمیدونم با همهی دستاوردهام چرا انقد منفی و ناامیدم...
حس میکنم تهش ام...
امروز مشاورم گفت بهت افتخار میکنم. مشاور بیزینسیم.
ولی خب من به خودم افتخار نمیکنم. شاید چون همیشه توقعم از خودم بیشتره...
تو این ماراتن با خودم؛ بازنده منم که روحمو میجوم، که جسمم کم میاره و له میشه زیر بار استرس و اضطراب.
اونچه شما میبینین فقط ظاهر ماجراست... هر موفقیتی پر از تنش و اضطراب و استرسه...
از وقتی توی کافه یکی اومد جلوی میزم و گفت «شما میس مری هستین؟ من صفحه تونو دنبال میکنم و کلی ازتون ایده میگیرم و ... و میخواستم حسمو بهتون بگم» حس میکنم پوچ شده همه چی😐
که چی؟! از چی ایده میگیری؟؟!😭 حس میکنم هیچی ندارم برای ارائه.
تو این ماراتن دارم به خودم میبازم؛ کاش یکی سوت بزنه و تایم اوت بده....
شاید نفس بکشم یکم...
چشمامو باز کنم...
ببینم اینهمه دویدن برای چی، وقتی میشه قدم زد و لذت برد و نگاه کرد و چشید و بوسید و در آغوش کشید و کیف کرد و ...
اما همچنان اضطراب دارم تو این ماراتن بازنده باشم...
این لوپ استرس زا
من همه، همینم که می نویسم.