ساعت ۹ استارتو تو مبدا زدم، ساعت ۷ تو مقصد خاموش کردم.
ساعت ۹ که استارتو زدم ماشین یخ زده بود.
هر یک ساعت پاهام قفل میشد و مجبور بودم نگه دارم. ساعت ۲ شد نگه داشتم نهار خوردم. دیزی! چسبید. راه افتادم و یه ساعت دیگه رفتم اما چشمام خسته شده بود و نور تو صورتم بود. فقط چشم میدیدم، هرچیز گرد و بیضی شکلی چشم میشد، حتی چراغهای ترمز ماشینهای جلویی. حالم خوب نبود. نگه داشتم و چشمامو کمی بستم و دوباره راه افتادم. با تاریک تر شدن هوا اوضاع بدتر شد و خستگی چشمم باعث تاری دیدم شده بود و تمام نورها برام پروژکتور میشدن. دو دستی فرمونو چسبیده بودم و تو لاین کم سرعت تر با چشمهای از حدقه درومده و وحشت زده رانندگی میکردم. انقدر ترسیده و خسته بودم که چراغ روشن بنزین هیچ تاثیری نداشت تو تصمیم گیری و مستقیم جلوی خونه خاموش کردم. و نفس راحتی کشیدم و خودمو کشوندم تا خونه.
من همه، همینم که می نویسم.