بحران، فقدان، فاجعه، دوری، هجران... 

از اون طرف مثبت بزرگ شدن و رشد کردن، امید و باور به خداوند و نیروی عشقش بیشتر از سال قبل، تلاش بیشتر، استقلال بیشتر از قبل، و رو به پایان سال شروع تحول به صورت جدی تر...

حس میکنم حرکت رو به جلویی داشتم تو سال گذشته و از خودم راضی ام، و امیدوار به ادامه این حرکت...

ساعت یک و بیست دقیقه ی بامداد اول فروردین بود، هنوز سال تحویل نشده و من گوشم به تلویزیون بود و حواسم به چیدن هفت سین. که بابا که جلوی تلویزیون خوابش برده بود با ناله و داد پرید، دست پاچه شدم و براش آب و پتو بردم، تا برگردم صدای ناله ی مامانو از اتاق شنیدم، دویدم تو اتاق دیدم مامان انگشتشو نگه داشته و از درد به خودش میپیچه... برا مامان یخ بردم و دیگه طاقتم طاق شد و زدم زیر گریه...

دعای وقت سال تحویلم همینه، خدایا بابا مامانمو صحیح و سلامت برام حفظ کن و سایه شون رو بالای سرم نگه دار...

الهی آمین...

پی نوشت: سال نود و پنج شمسی به برکت مادرها و دو تا روز مادر حتما بهترین خواهد بود... آمین...