سلام ؛

يه روز تو روزاي خدا نشسته بودم ، تنها مثل هميشه و داشتم وقتم رو ميگذروندم . يكي اومد و سلام كرد ؛ آخه من كه جواب اين مدل آدما رو نمي دم ،آخه حوصله ي اونهايي كه ازم كوچيكترن رو نداشتم ؛ از بس كه دور و برم همه ازم كوچيك تر بودن، بچه اولي اي بودم كه هيچ دوست و همدمي نداشت ....

دلم يكي رو مي خواست كه ديگه بهم تكيه نكنه...دلم يكي رو مي خواست تا بهش تكيه كنم ، تا خستگي ها و دلتنگي هاي اين سالها رو رو نه اينكه برام به دوش بكشه و تقبل كنه ؛ نه ! كمكم كنه كه تسلي بگيرم ؛ يا حد اقل اگه باري از شونم بر نمي داره، نشه يه بار رو شونه هاي نحيفم.

نمي دونم بين اين همه كه بهم سلام ميكردن ؛سلامش چه طعمي داشت كه جواب شنيد...از اين كه اون روز اون جواب سلام رو دادم اصلا پشيمون نيستم ، اون روز خدا سر راهم يه نشونه از نشونه هاشو گذاشت ، يه نشونه ي زيبا كه برام يه فلش بود تا به اينجا برسم..تا بيدارتر شم  ؛ تا بزرگ تر شم ؛ تا دنيا برام يه رنگ ديگه داشته باشه ؛ دوست داشتن يه تعبير و مزه ي ديگه .. طعم سلام اون روز.... افق تازه اي بود كه به روم گشوده شد.

امروز اين پست رو گذاشتم براي خداي خودم تا بخاطر اينكه  تو این روز شازده كوچولوم رو به سياره ي خاكي من فرستاد ، تشكر كنم .

شازده كوچولوي من ، نمي دونم چرا منو اهلي كردي و نمي دونم چرا رفتي ، نمي دونم مگه نمي دوني قانون سياره ي كوچولوت رو؟ مگه نمي دوني كه قانون اهلي كردن چيه؟ مگه نمي دوني وقتي يكي رو اهلي مي كني ، مسئولش هستي؟

پس چرا رفتي و چرا از وقتي رفتي خبري ازم نگرفتي؟ پس چرا يادت رفت كه روباه كوچولو هر روز، همون جا ، همون ساعت ؛ منتظره تا ببينتت ؟

الان وقت گله نيست..چون روباه قصه مون دلش نمي خواد جز تولدت مبارك چيز ديگه اي بگه ؛ خبري نداره كه شازده كوچولوش كجاست و چه مي كنه ؛ نمي دونه دل شازده كوچولو در چه حاله ، اما از خدا مي خواد كه هيچ وقت غبار غم رو دل نازكش نشينه . كه به هر چي مي خواد برسه ؛ هر چي...

حالا دلم مي خواد يه قصه ي قشنگ براتون بگم :


 

          با يه شكلات شروع شد. من يه شكلات گذاشتم تو دستش ، اونم يه شكلات گذاشت تو دست من . من بچه بودم ،اون هم بچه بود. سرمو بالا كردم ، سرشو بالا كرد . ديد كه منو ميشناسه ! خنديدم . گفت دوستيم ؟ گفتم دوست دوست ! گفت تا كجا؟ گفتم دوستي كه تا نداره . گفت تا مرگ . خنديدم و گفتم من كه گفتم تا نداره . گفت باشه ، تا پس از مرگ . گفتم  نه، نه، نه، نه ! تا نداره . گفت قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن ، يعني زندگي پس از مرگ ، بازم با هم دوستيم؟ تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا كه باشه ، من و تو با هم دوستيم ؟؟ خنديدم گفتم ، تو براش تا هر كجا كه دلت مي خواد يه تا بذار ، اصلا يه تا بكش از سر اين دنيا تا اون دنيا ؛ اما من اصلا براش تا نميذارم . نگام كرد ، نگاش كردم . باور نمي كرد . ميدونستم اون مي خواست حتما دوستي ما تا داشته باشه ؛ دوستي بدون تا رو نمي فهميد....

گفت بيا براي دوستيمون يه نشونه بذاريم . گفتم باشه ، تو بذار . گفت : شكلات . هر بار كه همديگه رو ميبينيم ، يه شكلات مال تو، يكي مال من ؛ باشه ؟ گفتم باشه . هر بار يه شكلات ميذاشتم تو دستش ، اون هم يه شكلات تو دست من . باز همديگه رو نگاه ميكرديم ، يعني كه دوستيم ؛ دوست دوست . من تندي شكلاتمو باز ميكردم و ميذاشتم تو دهنمو تند و تند ميمكيدم  . ميگفت شكمو! تو دوست شكموي مني ! و شكلاتشو ميذاشت تو يه صندوقچه ي كوچولوي قشنگ . ميگفتم بخورش ! ميگفت  تموم ميشه ، ميخوام تموم نشه ، براي هميشه بمونه . صندوقش پر از شكلات شده بود . هيچ كدومشو نمي خورد ؛ من همشو خورده بودم . گفتم  اگه يه روز شكلاتاتو مورچه ها بخورن ، يا كرما ؛ اون وقت چي كار مي كني؟ ميگفت : مواظبشون هستم ؛ مي گفت ميخوام نگهشون دارم تا موقعي كه دوست هستيم . و من شكلاتامو ميذاشتم توي دهنمو ميگفتم  نه، نه، نه ! " تا " نه! دوستي كه تا نداره .

يك سال ، 2 سال ، 4 سال ، 7 سال  ، 10 سال ، 20 سالش شده . اون بزرگ شده ، من هم بزرگ شدم . من همه ي شكلاتامو خوردم . اون همه ي شكلاتاشو نگه داشته . اون آمده امشب تا خداحافظي كنه . ميخواد بره . بره اون دور دورا.. ميگه ميرم ، اما زود بر ميگردم . من كه ميدونم ميره و بر نميگرده . يادش رفت شكلات به من بده . من كه يادم نرفته . يه شكلات گذاشتم كف دستش ، گفتم اين براي خوردنه . يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش . گفتم اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچيكت . يادش رفته بود  كه صندوقي داره براي شكلاتاش . هر دو تا رو خورد . خنديدم . ميدونستم دوستي من تا نداره . ميدونستم دوستي اون تا داره ؛ مثل هميشه ..

خوب شد همه ي شكلاتامو خوردم . اما اون هيچ كدومشو نخورده . حالا با يه صندوق ، پر از شكلاتاي نخورده ، چي كار ميكنه ؟!؟

 

اين ديگه فكر نداره ؛ وقتي ميشنوي ميگم

 تو برو باهام نمون

  حتي اسممو نيار

  اگه يك شب ديگه

  زير بارونا قدم زدي بدون

  كه تمام فكر من پيش تو بود

مثل تو تو زندگیم هچکی نبود..